زندگی

خیلی وقت بود که حرفاش توی دلش سنگینی می کرد چند وقتی بود که به خونشون زنگ نزده بود.مادرش دلواپسش شده بود.هیچی براش اهمیت نداشت حتی خودش!یه روز که غرق افکارش شده  بود و داشت قدم می زد یهو یکی جلوش سبز شد.جلل خالق این از کجا پیداش شد.اولش خواست  وانمود کنه که متوجش نشده ولی بعدش فهمید  که از رو به رو شدن با اون گریزی نیست.پس ایستاد و سلام کرد:شما کجا اینجا کجا؟وقتی جوابش رو شنید تنش لرزید، عرق سردی رو پیشونیش وول خورد به سمت پایین.امدم دنبال شما!،من نه...قرار نبود به این زودی...!؟..ممم......

عزرائیل منتظر تموم شدن حرفش نشد و مثل همیشه سرد و بی روح کار خودش رو کرد.باید تا شب چند جای دیگه سر میزد.....