| دوستان پس بیایید و تدبیرم کنید زلف یار ارید و زنجیرم کنید |
اینروزها نگاه مردم بر من سنگینی میکند.و من سالهاست که بر مردم شوریده ام.یادم می اید زمانی که خود را روزها در بیابان وجودم زندانی میکردم،برای بازگشت به دنیای مدرن شهری،مجبور به همراه کردن یکی از دوستانم می شدم.نگاه مردم تلفیقی از تمسخر و تعجب بود.این کیست؟چرا موهایش اینقدر بلند است؟چرا ریشش به اندازه یال اسب است؟چقدر شبیه بن لادن است!انگار تازه از غار بیرون امده!.....تو خود حدیث مفصل بخوان.... هیچ کس در ان ظلمات دست مارا نگرفت.چند سال از ان زمان طی شده است و من باز به بیابان وجودم پناه آورده ام....این بار دیگر من خواهم شکست.دیگر توان مقابله با نگاه های این جماعت صورت پرست را ندارم.من همیشه دیوانه بوده ام. درست مثل انها چهارچوبی ندارم بی قیدم. شما را به خدا مرا به حال خود واگذارید.خسته ام خسته...می فهمی خدا ... .من بریده ام. من تمام شده ام. مرگ از تو نیز به من نزدیک تر است. .پ.ن.امروز یک دوست عزیز دیگر نیز هم به جمع دمدمی ها پیوست.از ما که کذشت ولی دست این جوون را بگیرید.اسمش سجاد.دمدمی واسش وبلاگ درست کرده و من هم بهش خبر دادم که زوری هم که شده باید بنویسه دمکراسی بی دمکراسی!من و دمدمی بدون حضور ایشان وبلاگش را افتتاح کردیم و واسه مطلب خودمون!نظر هم گذاشتیم!به هرحال تحویلش بگیرید یه وقت مارو شرمنده نکنید! اخه خیلی چس کلاس واسش گذاشتیم. |