حس گمشده

 

 

وقتی جوان تر بودم هر شب زیر نور ماه دلهره هایم را می نوشتم.بیشتر شعر سفید را می پسندیدم چون ان موقع اعتقاد داشتم که انسان خود را نباید اثیر هیچ قالبی بکند حتی وزن شعر.البته امروز که به ان دوره فکر می کنم،بی وزنی شعرم را نه به علت حسن انتخابم بلکه به دلیل ناتوانیم در خلق شعر موزون،می دانم.اکنون چند سالی می شود که دیگر این حس از دیار ما رخت بر بسته و چنان زمخت شده ام که دیگر احساسات دیرینه را بر نمی تابم.حتی انچنان با این زبان بیگانه شده ام که در هر سطر نوشتن چند غلط املایی سهمیه همیشگی دیکته  من است.شاید من پیر شده ام شاید من در میان سطر های نا نوشته ام گم شده ام.حتی اکنون که این جملات را می نویسم برایم قابل هضم نیست که در حال نوشتنم.در من، کسی بر علیه من شوریده است.من نه اینم که هستم.پس من کیستم؟ شاید گمشده ای میان روزمرگیه مرگ اور زندگی و شاید هم حیوانی که چوپان خود را گم کرده است و از بد روزگار ان چوپان نیز کسی بیشتر از چوپان دروغگو نیست.همین بهتر که من گم شده ام مثل ان  حس گمشده ای که زندگی از من دزدیده است.نفرین بر تو ای زندگیه پست.