پنجشنبه 3 آبان ماه سال 1386 ساعت 6:08 PM
نفس کشیدن چون نفرینی ابدی سراسر ریههایم را فراگرفته و زندگی چون پتکی سنگین بر سرم فرود میآید. داشتههایم مرا به سخره میگیرند و نداشتههایم مرا طعنه میزنند. امید چون باران از این دیار رخت بربسته و زمان مرا به تکرار محکوم کرده گوئی که رسالتی جز این ندارد.
آه که من چه زود اسیر تقدیر شدم. در من کسی دیگر نیست. من با من در تقابلی ابدیست. چشمانم کدر شدهاند و گوشهایم هرزه. دست چپم سنگین شده و دست راستم گریه میکند. از انگشتانم آب شور میچکد. از من فرمان نمیبرند چون من را فروختم تا کسی دیگر شوم اما افسوس که در حراج زندگی ـ من ـ ارزان زندگی را باخت.
پ.ن
من از شما دوست عزیز که قولی به شما داده بودم عذرخواهی میکنم. حالم مساعد نیست میدانم که درک میکنید.




