چهارشنبه 30 خرداد ماه سال 1386 ساعت 05:10 AM

اینروزها نگاه مردم بر من  سنگینی میکند.و من سالهاست که بر مردم شوریده ام.یادم می اید زمانی که خود را روزها در بیابان وجودم زندانی میکردم،برای بازگشت به دنیای مدرن شهری،مجبور به همراه کردن یکی از دوستانم می شدم.نگاه مردم تلفیقی از تمسخر و تعجب بود.این کیست؟چرا موهایش اینقدر بلند است؟چرا ریشش به اندازه یال اسب است؟چقدر شبیه بن لادن است!انگار تازه از غار بیرون امده!.....تو خود حدیث مفصل بخوان....

هیچ کس در ان ظلمات دست مارا نگرفت.چند سال از ان زمان طی شده است و من باز به بیابان وجودم پناه آورده ام....این بار دیگر من خواهم شکست.دیگر توان مقابله با نگاه های این جماعت صورت پرست را ندارم.من همیشه دیوانه بوده ام. درست مثل انها چهارچوبی ندارم بی قیدم. شما را به خدا مرا به حال خود واگذارید.خسته ام خسته...می فهمی خدا ...

.من بریده ام.

من تمام شده ام.

مرگ از تو نیز به من نزدیک تر است.

.پ.ن.امروز یک دوست عزیز دیگر نیز هم به جمع دمدمی ها پیوست.از ما که کذشت ولی دست این جوون را بگیرید.اسمش سجاد.دمدمی واسش وبلاگ درست کرده و من هم بهش خبر دادم که زوری هم که شده باید بنویسه دمکراسی بی دمکراسی!من و دمدمی بدون حضور ایشان وبلاگش را افتتاح کردیم و واسه مطلب خودمون!نظر هم گذاشتیم!به هرحال تحویلش بگیرید یه وقت مارو شرمنده نکنید! اخه خیلی چس کلاس واسش گذاشتیم.   

چهارشنبه 23 خرداد ماه سال 1386 ساعت 01:32 AM
چگونه تورا بستایم؟ چگونه تورا بشناسم؟نه... کلمات من وزن لازم برای ستایش تو را ندارندو عمر من کفاف فهمیدن تورا.مادر من همیشه و تا ابد مدیون توام.
سه شنبه 15 خرداد ماه سال 1386 ساعت 00:44 AM

 

 

وقتی جوان تر بودم هر شب زیر نور ماه دلهره هایم را می نوشتم.بیشتر شعر سفید را می پسندیدم چون ان موقع اعتقاد داشتم که انسان خود را نباید اثیر هیچ قالبی بکند حتی وزن شعر.البته امروز که به ان دوره فکر می کنم،بی وزنی شعرم را نه به علت حسن انتخابم بلکه به دلیل ناتوانیم در خلق شعر موزون،می دانم.اکنون چند سالی می شود که دیگر این حس از دیار ما رخت بر بسته و چنان زمخت شده ام که دیگر احساسات دیرینه را بر نمی تابم.حتی انچنان با این زبان بیگانه شده ام که در هر سطر نوشتن چند غلط املایی سهمیه همیشگی دیکته  من است.شاید من پیر شده ام شاید من در میان سطر های نا نوشته ام گم شده ام.حتی اکنون که این جملات را می نویسم برایم قابل هضم نیست که در حال نوشتنم.در من، کسی بر علیه من شوریده است.من نه اینم که هستم.پس من کیستم؟ شاید گمشده ای میان روزمرگیه مرگ اور زندگی و شاید هم حیوانی که چوپان خود را گم کرده است و از بد روزگار ان چوپان نیز کسی بیشتر از چوپان دروغگو نیست.همین بهتر که من گم شده ام مثل ان  حس گمشده ای که زندگی از من دزدیده است.نفرین بر تو ای زندگیه پست.

   1      2    >>