جمعه 31 فروردین ماه سال 1386 ساعت 1:23 PM

.....زیبایی ستارگان بخاطر گلی است که دیده نمی شود...شازده کوچولو اثر انتوان دوسنت اگزروپری

خیلی رمانتیکه اگه بگم موقع خوندن صفحات اخر کتاب گریم گرفت.ولی گریم گرفت دیگه..نمی دونم چرا؟دلتنگ شدم.از اینکه بزرگ شدم ناراحتم.از اینکه باید پول در بیارم ناراحتم.از اینکه باید به مردم میوه بفروشم تا هی بخورن تا بترکن ناراحتم.از اینکه باید لباس ادم بزرگارو بپوشم ناراحتم.از اینکه بلدم بنویسم ناراحتم.من خیلی ناراختم.من دلم میخاد تو خیابون بلند بلند بخندم گریه کنم بازی کنم حوس اسباب بازی کنم......

 

پ ن.راجب متن قبلی باید بگم من دل کسی را نشکستم از بس ادم عجیب غریبی براش(منظورم همکلاسیمه)بودم که۲هفته بیشتر تحملم نکرد.اینو واسه تو میگم یاسمین.

چهارشنبه 29 فروردین ماه سال 1386 ساعت 7:01 PM

من ادمی هستم که از گفتن بعضی چیزا ترسی ندارم.نمی دونم کسی از اقوام این پست می خونه یا نه؟ولی برام مهم نیست.ارزش ادمها به این چیزا نیست.....می خواستم داستان شماره دادن به همکلاسیم،ش ن، را تعریف کنم.عمری بود که دامن زهد پیشه کرده بودیم که به اسرار دوستان(البته منم تمایل داشتم)رفتم جلو و دل به دریا زدم و شماره موبایلم بهش دادم.               

اما موضوع این نیست.من کار اشتباهی انجام دادم.چون بحرحال من از منتقدین این نوع روابط سطحی بودم.همیشه از نقطه اغاز این نوع روابط متنفر بوده ام.خیلی کشکیه! یعنی چی بری خیابون بعد از انتخاب نمودن گزینه مناسب از بین رهگزران دنبالش کنی بعد التماسش کنی بعد بهش ابراز علاقه بکنی.......وای خدای من چه کار مسخره ای...باور نکردنیه که انسان امروزی چقدر میتونه حقیر باشه.

 اما در مورد خودم باید بگم جوانی کردم، خام بودم،اما با این وجود فکر میکنم انجام این عمل در سن25 سالگی یه کم دیربه نظر میرسه .منظورم اینه که جوان بودن توجیه مناسبی برای انجام این کار نیست و از ادمای پا به سن گذاشته ای مثل من بعیدبه نظر میرسه.

یکشنبه 26 فروردین ماه سال 1386 ساعت 7:55 PM

دوستم دمدمی منو دعوت کرد به صرف کباب یا کتاب؟من کبابو ترجیح دادم!شرمنده هر چی کتاب خونه!!!!!!

 

 

 

پ.ن.سرم شلوغ شده.ای کاش میتونستم زود زود وبمو اپ دیت بکنم.

   1      2      3      4      5    >>