دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385 ساعت 10:04 PM

            sometimes i think that there is no hope for the future.sometimes i think i will die when there is no one to here my last voice.what a sadest moment.i am so confuse.is there anyone to help me? 

دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385 ساعت 12:33 PM
من بشدت گیج شده ام؛برای من قابل درک نیست تضاد موجود در رفتار بشدت دگانه جامعه و بخصوص خانوادها با زنان.از یک طرف فریاد زدن شعار برابری واز طرف دیگر سلاخی کردن حقوق انسانی زنان. شاید این مطالب تکراری باشد ولی وجدان بیدار هر انسان ازادی بدرد خواهد امد از این همه نابرابری.من بعنوان یک انسان از این بیداد رنج میبرم.من مدیون دختر نازاده خود خواهم شد.بدون شرح:مادر به گدایی رود پیکر خود را بفروشد  از کسرت مردان خریدار اهسته بگویید...................
شنبه 19 اسفند ماه سال 1385 ساعت 8:45 PM

  ما از دنیای دون حقیقی به دنیای والای مجازی سقوط کردیم! این مهم با اصرار و فعالیت های شبانه روزی دوستم دمدمی عملی شد. الان که دارم این متن را می نویسم دوستم دمدمی آن را برایم تایپ می کند این در حالیست که دمدمی ادعای لیبرال بودن دارد حتی در این مورد کاملا شخصی اجازه نمی دهد آنچه می خواهم بنویسم. لیبرال کثیف!!

  در این هفته از طرف خانواده محترم تحریم مالی شدم این در حالیست که من بیشتر از ۱ میلیون تومان بدهکارم!! دانشجوی بدبختی که از سبز شدن زمین و نو شدن لباس ها و چه می دانم هرچیزی که به بهار رو نوروز ربط دارد هیچ بهره ای که نمی برد هیچ حالش هم بهم می خورد. و تازه هر سال عید چهار روز اولش را در سلول انفرادی شرکت داداش ها(!) مشغول نگه بانی دادن است در شرایطی که اسپانسرها(داداش ها) در دبی و شمال و جنوب و شرق و غرب و چه می دانم؟!‌ برای خودشان حال می کنند. من مجبورم نگه بانی مالی را بدهم که هیچ احساس تعلق خاطری به آن ندارم. سرشما را درد نیارم وبلاگی های عزیز این دود سیه فام که از بام این دمدمی بدبخت برخواست از اوست که برماست!

پ.ن: من هنوز با ادبیات و دنیای وبلاگ آشنایی ندارم. سخت نگیرید.